صفحه در حال
بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
|
|
![]() |
![]() |
|
|
زمانی باران را بوسیدم که نگاهت به لبهایم بود... زمانی آسمان را در آغوش گرفتم که آغوشت برایم باز بود... زمانی زلالی اشکهایت را لمس کردم که دلم در دستانت بود... و حالا ... این منم! تنها! میشنوی؟ تنها! با خاطره ای از بوسه های یک رویا... و تلخی حقیقت نبودنت....! همین! |
|
+ نوشته شده در
87/03/19ساعت 15:8 توسط niki |
|
|
زمانی باران را بوسیدم که نگاهت به لبهایم بود... زمانی آسمان را در آغوش گرفتم که آغوشت برایم باز بود... زمانی زلالی اشکهایت را لمس کردم که دلم در دستانت بود... و حالا ... این منم! تنها! میشنوی؟ تنها! با خاطره ای از بوسه های یک رویا... و تلخی حقیقت نبودنت....! همین! |
|
+ نوشته شده در
87/03/19ساعت 15:8 توسط niki |
|
|
در اخرين لحظه ديدار به |
|
+ نوشته شده در
87/03/19ساعت 15:7 توسط niki |
|
|
home e_mail archive |
| درباره وبلاگ |
انتظار واژه ی غریبی است ...
واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام. که چه سخت است انتظار هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من! خواهم ماند تنها در انتظار تو چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟ شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا ... می دانم روزی خواهی آمد، می دانم ... گریان نمی مانم، خندانم! برای ورودت ای عشق. وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت ... نامه هایت را مرور می کنم، یک بار ... نه ... بلکه صد بار وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ... و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند ... تنها میگویم همیشه در قلب منی تو ... میدانم که باز خواهی گشت ... می دانم! به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی |
| پیوندها |
|
همه میگن طراوت بارون... |
|
|